![]() |
![]() |
|
| زماني که مرا در بستر سردي ميان خاک بگذارند يقين دارم که مي آيي |
|
پرنده نامهربون یادم میاد یه روز که برف می یومد دونه دونه از آسمون یه پرنده با نوکش زد به شیشه،شیشه اتاقمون یادمِ اشک چشم هاش یخ زده بود از سرما نمی دونم چه طوری اومده بود خونه ما من نگامو تو نگاش انداختم چه چشهائی ،چه چشهایی رنگ آسمون راهش دادم تو خونمون آخر اون روزا هنوز ساده بودم ، بچه بودم تا یکی بهم میگفت دوستت دارم می گفتم این دیگه آخریه اما فرداش که میرفت بادل میگفت غصه نخور یکی دیگه اما اون پرنده وقتی که می خونه نمی دونم تو صداش چه رازی بود که منو می لرزوند واسه این بود که بهش لونه دادم، دونه دادم ر چی که یه بچه میتونست بهش دادم اما اون فصل بهار هوس پرکشیدن زد به سرش با نوکی زد به شیشه ،شیشه اتاقمون من که داشتم دوباره می باختم یه نگاهی تو نگاش انداختم اما اون حالیش نبود اونقدر شور نشاط آسمون تو چشم هاش خطای آبی می کشید که دیگ حتی من رو نمی دید اون پرنده تو بودی که حالا میخوای بری ، پر بزنی رها بشی نمی خوام پشت سرت گریه کنم ، نمی خوام صاف تو چشات نگاه کنم بهت بگم «یادت میاد» تو برو ، تو پر بزن دل خوش باور من هر جا که باشی باهات میاد ، اون فقط تو رو می خواد اگه باور نداری خوب نگاه کن ، تو سینم اندازه یک کف دست خالی شد ، تو برو ...، تو پر بزن ، پرند نامهربون من فقط میخوام نگات کنم تو آسمون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 17:45 توسط عليرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اينجا دگر اين بار مگر حرفي هست ؟
|
| پیوندها |
|
عاشقانه های من: سارا جونم وادی زخم : مرسای عزیزم |
|
RSS
|