![]() |
![]() |
|
| زماني که مرا در بستر سردي ميان خاک بگذارند يقين دارم که مي آيي |
|
به نام پوشاننده با من از درد نگوئید .... با من از رنج نگوئید....تیر خطا را به من نشان دهید .... طریقت را به من نشان ندهید ..... به من بیاموزید.... به من یاد بدهید .....محتاجم .... محتاج حقایق ....محتاج اسرار ....محتاج اشک نهان.... پرم از احساس ... پر از عاطفه .... تهی یم از اندیشه .... تشنه ام ......مرا سیراب نمیکنید ....سرچشمه ام کو.... وعده هایت .... تا کی.... انتظار ... معرفت چیست ..... به من بگویید .....من میفهمم ..... من درک میکنم ....اندیشه ی انسان .... اندیشه ارسطو و افلاطون و دکارت نمیخواهم ....من اندیشه ی انسان میخواهم ..... من عشق میخواهم ....عشق راستین .... عشق و شعر عشقانه نمیخواهم .... عشق را از زبان نویسنده نمی خواهم .... عشق را از احساس شاعر نمی خواهم ....عشق را از اندیشه فیلسوف نمیخواهم ....من عشق میخواهم .... راهش را .... شما نمیدانید .....آمدند و رفتند .....می آیند و دوباره میروند ..... انسان و...... ما زندگی میکنیم..... ما هم میرویم .... اندیشه ما هم میرود ..... چه کسی صحیحترین ها را میداند .... کتابها .....انسان ها..... نمیدانم شاید درختان ...... هم میدانند ..... شاید فرشته ..... شاید شیطان...... شاید...... ارتباط ماورا طبیعیه جهان .... دوستت دارم ..... بدان این را ..... میفهمی ....... نمیفهمی ...... تو نمیدانی دوست داشتن من چیست ...... تو احساس نداری ........ تو خاکی .........تو مرا به خاطر ........... نه خودم ...... نه نفسم ........ نه روحم ...... به خاطر خودت دوست داری..... میدانی که میدانم ........ ولی باز ...... سر گذشت روزگار.......... سرنوشت .......میبینی چه میکند ...... بازی ....... بازی ....... با همه بازی .......چقدر بی معنا ........همه میگویند........دوستت دارم ....... همه مینالند...... از درد فراغ........همه لعنت میکنند دلشان را ........ همه تنهایند ....... تو که با مایی خدا ؟؟؟.... تصویر آینه .....همه چیز را میگوید .......بنگر........چه میبینی .......عشق .....دوستی .........یا ادعا .....زیبا نیست........غریب است ........معلوم نیست ......معلول است .....تو با من بیا .......دفتر شعرت را کنار بگذار......با قلبحرف میزنیم .......شعر نگو ......با دل حرف میزنیم ..........میشنوی قلبم صدایت میکند ......جوابش را نمی دهی .......چرا این چنین غریب ......... چرا این چنین پر ادعا .........مگه تو کیستی ..........چگونه جرات میکنی .......... من نماینده خدا در زمین هستم ......خدا تو را نمی بخشد .......اگر مرا نبخشی ......نگو که برای تو ام .......میدانم .......حرف دل نیست ..........میدانم احساسه تنهایئست.......بیندیش........چرا این گونه.........مگر توعارفی......مگر تو ........فیلسوفی .........شهرت که نداری .........پول که نداری ........پس چه دلیلی........مرا قانع کند ..........چی ........ یک بار دیگر..........نشنیدم چه گفتی.......تو قلب داری .........این سخت به چه معناست..........نمی دانم ..........عشق می ورزی .......... به کی...........به من.............مگر تو انسان نیستی........عشق مگر مال انسانست ........نمیدانم.........وقتی که عشق را برای اغنا و ارضای خود میگویند ...........چه بگویم.......کدام عشق است .........کدام راه است .......مگر من گناهی کردم .........گناه هم این بود که ............دوست دارم .........گناهم این بود که انسان ها .........راه همه دوست میدارم ............قلبم ..............جای همه را دارد .......تو چی ........فقط جای من.......اگر من در قلب کسی دیگر ........چه .........چه کنم.......اگر کسی دیگر در قلب من ........چه ........تو فقط مرا برای خودت میخواهی....... من همه را دوست دارم .........چشمه ها ......... چه ربطی دارد ............معنا .........چه معنا دیگر چیست ........ساده نمیگویی..........چشمه ها پاکننده ........زلال .......در سر راهشان گل لای هست ............چه کنند .........مگر میشود راه را طی نکرد .........باید از گل لای گذشت..........چشمه ها یاد گرفته اند ..........تو نمی خواهی بیاموزی.....نمیخواهی یاد بگیری .......از کتاب نه ........از روزنامه نه..........از اینها نه..........از خدا یاد بگیر...........غرورت را بشکن..........صاف باش.......خنجر ها در تو اثر میکنند ..........آن هم پشت میترسی............توکل بر خدا ..........سعادت پیش اوست |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 6:29 توسط عليرضا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 13:33 توسط عليرضا |
|
|
به نام گشاینده در مورد لبنان خواستم در اولین پستم مطلب بنویسم ولی هر چقدر به خودم فشار آوردم هیچی به ذهنم نمیرسید وقتی که نمیدونم چه جوری باید احساسمو بیان کنم سکوت میکنم ولی فکر کردم دیدم مگه میشه در مورد این موضوع سکوت کرد مگه میشه چیزی نگفت ببینید همه ی حرفایی که تو پستای قبلی زدم تو لبنان صدق میکنه واقعاً چرا خدا هنوز نسل بشر و حفظ کرده؟؟؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 2:6 توسط عليرضا |
|
|
به نام حکمت دان ای انسان !با همه ی وجوه مشترک با سایر جانداران تو را یک سلسله تفاوتها و امتیازاتی است بسیار عمیق و اصیل که هر کدام بعد دیگری بر تو میبخشد از جمله آنها جاذبه هایی است که تو را احاطه کرده اند . تو میتوانی کیفیت قرار گرفتن تحت تاثیر این جاذبه ها را بدانی و آنها را انتخاب کنی نیروهای جاذبه دافعه در توست . در دنیای ما میل هستو تنفر (اون میل نه ها که برای دوستان میزنید در دو نوشته ی قبلی در مورد انسان و زندگی حرف زدم ولی در این نوشته میخوام در مورد تمایلات خواسته ها و ... حرف بزنم خدا رو شکر چیزی که زیاده وبلاگ عرفانی و فلسفی و ... هست!!! به کسی نمی خوام جسارت کنم ولی متاسفانه هر کی چهار تا کتاب خونده و یه چیزی فهمیده میاد در مورد عرفان صحبت میکنه البته این هیچ اشکالی نداره هر کسی میتونه نظرشو بگه و با درک خودش مسائلو تجزیه و تحلیل کنه این خیلی هم عالیه چرا نباید از این تکنولوژی در راه تبادل اطلاعات استفاده کنیم ولی اینکه بعضی از دوستان دیگه خیلی احساساتی مینویسن یکم بد اگه دوست دارن احساساتی بنویسن دیگه نباید از اندیشه ی دیگران صحبت کنند خوب بگذریم این نطق پیش از دستور بود شما از چی تو دنیا خوشتون میاد دوست دارید وقتی از دنیا بعد از ۱۲۰۰ سال رفتید چی کار کرده باشید طبیعی هر کسی برای خودش تمایلاتی داره : یکی پول و ثروت و خوش گذرونی تمایلشه یکی شهرت و محبوبیت یکی خون و خون ریزی یکی اندیشه و تفکر یکی دین و مذهب و............. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 19:55 توسط عليرضا |
|
|
شاید خندتون بگیره بگید این طرف حالش خوش نیست تو مطلب قبلیش انسانو پست فرومایه تعریف میکنه تو این مطلب از عظمت انسان و سلوک حرف میزنه
اصلاً دوست ندارم وبلاگم بوی مسائل عرفانی و فلسفی و ادبی بگیره دوست دارم عطر دلمو توش بو کنید البته اگه عطری پیدا کردید میریم سر موضوع خودمون : خدا در طبیعت حقیقت انسان قوایی قرار داده و در طبیعت روحانی او عشق و محبت مفرطی نهاده که راغب است پیوسته کنجکاوی کند و حقیقت را طلب کند ولی ظاهراً این جور که ما داریم میبینیم انسان ها در دنیا دنبال هر چیزی میگردن جز حقیقت بعضی ها بر این باور هستن که اگه بخوان به اوج معرفت برسن باید کلی از تمایلاتو و لذت هاشون رو کنار بذارن بعضی هم تعریف شون از معرفت دوست داشتن از ته قلبه دوست داشتن واقعی ولی من بهتون میگم اگه کسی اینقدر دوستتون داشته باشه که حاضر باشه به خاطر شما جون بده بازم دوستتون نداره چون معرفت نداره چون با یه قلب تاریک نمیشه عشق ورزید فقط میشه به اوج احساس رسید انسان همینه با رغبت وشوق عازم سفر حقیقت جویی میشه میخواد به بارگاه عظمت و جلال برسه ولی تو این راه های پیچ در پیچ چه کسی موفقه کسی که با قلبش زندگی کنه نه برای قلبش قلبش مطیع او باشه نه او مطیع قلبش . مرادم از بیان این مطالب اصلاً راه رسیدن به سعادتو راه رسیدن به خدا و این موضوع ها نیست چون خیلی کوچیکتر از این حرفام که بخوام درباره چنین مطالب بزرگی سخنی بگم خدا رو شکر دیگه هرکی چهار تا کتاب میخونه میشه عارف وبعد میره کتاب چاپ میکنه و در مورد راه سعادت انسان و این موضوع ها حرف میزنه انسانی که خودش نتونه راه سعادتشو پیدا کنه بی خود میکنه دیگرانو راهنمایی میکنه اگه واقعاً کسی به دیده ی عبرت به احوال خلق ا.. نگاه کنه میفهمه که شراب گل آلود دنیا آنچنان ما رو مست کرده که حالا حالا نمیتونیم از این مستی بیرون بیایم همون عده ای که دم از حقیقت میزنن لکن هیچ اثری از حقیقت در اعمالشون نیست چگونه خود را انسان می نامند ؟؟ دل کندن از دنیا محاله اونم با این وضع دنیا ولی هر کسی میگیه دل از دنیا بکنید بدونید یا یه فرد شکست خورده ای که میخواد خودشو با بی اهمیت جلوه دادن این دنیا ارضاع کنه تا تسکینی باشه بر دردش آره همه ی اون کسایی که دم از عرفان و معرفت و دین و عقل و تکامل میزنن اون افرادی که تشویق به رسیدن به سعادت میکنن با رها کردن این دنیا اینا همون افرادن ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 18:57 توسط عليرضا |
|
|
به نام دمنده ی روح تا حالا با خودتون نشستید صادقانه فکر کنید ببینید چرا زندگی میکنید؟؟ چرا خدا این شانسو به شما داده فکر نکنم راحت بشه به این سئوال جواب داد البته هر کی برای خودش یه جواب میتونه داشته باشه ولی به نظر شما میتونه یه جواب برای این سئوال کافی باشه زندگی اصلاْ قشنگ نیست بر خلاف حرف خیلی از نویسنده ها و ... من میگم زندگی قشنگ نیست ما باید سعی کنیم زندگی رو نه تنها برای خودمون بلکه برای تمام مخلوقات خدا قشنگ کنیم تو دنیای امروز همه جور آدم پیدا میشه سلیقه های مختلف ایده های مختلف فکرای مختلف آدمای خوب آدمای بد آدمای بی رحم و خلاصه یه فروشگاه زنجیره ای انسانه هر جور آدمی بخوای پیدا میکنی تو همین کشور خودمون به تعداد جمعیتش عقیده ی مردمش با هم فرق میکنه مخصوصاْ الان که دیگه از همه طرف داره به مردم ما حمله میشه هم از طرف خودمون هم از طرف بیگانه ها مردم ما دارن از خوی ایرانیتشون جدا میشن تقصیری هم ندارن اگه امثال افرادی مثل شهید مطهری و دکتر شریعتی و ... هزاران هزار دیگه بودن قطعاْ الان وضع ما بهتر از این بود من خودم یه نوجونم وضع شهر و اجتماع رو میبینم (البته این موضوع یه موضوع جهانیه که خدا رو شکر کشور ما تو این زمینه دیگه از سایر کشور ها عقب نمونده) نمیخوام درباره فساد و این حرفا مطلب بنویسم چون اصلاْ هیچ تخصصی درش ندارم ولی میخوام بگم ما انسانیم وقتی که خدا ما رو آفرید از روح خودش در ما دمید حتماْ فکر حالا هم میکرد حتماْ حکمتی درش هست که مصلحت خداوند اقتضا میفرماید که آدمِ شر و خونریز و گناهکار هم بیافریند و در این حکمتی است حتماْ این گونه است ولی به قلب خودتون رجوع کنید هر چقدر هم مثل من گناهکار باشید یه نقطه ی کوچیک کوچیک سفید توش پیدا میشه همون نقطه از روح خدا منشا میگیره اون نقطه رو پیدا کنید.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 4:36 توسط عليرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اينجا دگر اين بار مگر حرفي هست ؟
|
| پیوندها |
|
عاشقانه های من: سارا جونم وادی زخم : مرسای عزیزم |
|
RSS
|